مبینا خانوممبینا خانوم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

مبینای خوشگل ما

عروسی رفتن دختر گلم

عزیزم وقتی سه ماه و نیمت بود رفتیم خونه خاله لیلا  عروسی دختر خاله نسترن بود و خیلی خوش گذشت یه لباس چین چینی خوشگل تنت کرده بودم....هر کی می دیدت می خواست قورتت بده انشاالله عروسی خودت جیگرم دختر خاله نسترن هم خیلی خوشگل شده بود سفره عقدشم خیلی قشنگ بود بردمت جایگاه عروس داماد نشوندمت و ازت عکس و فیلم گرفتیم وای که چقدر ناز  و خوردنی شده بودی نفسم سه چهار روز خونه خاله لیلا بودیم و بعدش اومدیم خونه مامان بزرگ اینم از اولین عروسی رفتن دختر گلم... ...
16 بهمن 1392

مبینا خانوم به جمع ما اضافه شد

روز سوم از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ دست گلش درد نکنه خیلی زحمتش دادیم تا نزدیک یک هفته بخیه هام خیلی درد داشت ولی کم کم بهتر شدم و از شوق داشتن تو دردامو فراموش میکردم 25 روز خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونه خودمون مامان بزرگ هم باهامون اومد و چهار روز پیشمون موند اوایل کمی سخت بود ولی به مرور مراقبت از تو برام آسون شد به همدیگه عادت کردیم بابایی هم خیلی کمکم میکرد شیر دادن به تو خیلی برام لذت بخش بود و دوست داشتم زودتر بزرگ بشی هر روز منتظر بودم برام بخندی ولی هنوز خیلی کوچیک بودی علی اکبر پسر خاله ات که چهار ماه از تو بزرگتره خیلی خوش خنده و شیرین شده بود همه دوست داشتن تو هم مثل ...
16 بهمن 1392

عیدت مبارک عزیز دلم

ساعت14 و 31 دقیقه و 56 ثانیه سال تحویل شد از شب قبل سفره هفت سین رو روی میز چیده بودم با همدیگه عکس یادگاری انداختیم برای همه دعا کردیم مخصوصا برای تو دختر گلم که همیشه سالم و تندرست باشی و خوشبختیتو از خدا خواستیم عیدت مبارک عزیز دلم...تو زندگی من و بابات هستی و خیلی دوستت داریم انشالله که صد ساله بشی و همیشه لبات خندون باشه   ...
16 بهمن 1392

خوش اومدی دختر خوشگلم

 بالاخره لحظه های انتظار به پایان رسید... تو روزهای آخر بهمن ماه 91 خدا بهترین عیدی رو بهم داد روز یکشنبه ساعت 1:35 ظهر به دنیا اومدی صدای قشنگت پیچید تو گوشم و غرق در لذت و شادی شدم سختی زایمان برام قابل تحمل شد ولی حیف که همون لحظه نذاشتن ببینمت بهم آمپول خواب آور زدن چشمام داشت بسته میشد ولی با خودم گفتم تانبینمت نمیخوابم وقتی رفتم تو اتاق ریکاوری به پرستار گفتم که تو رو بهم نشون بده گفت خانوم بچه ات دختره و خوشگل هم هست و یک لحظه تو رو نشونم داد خوب نتونستم ببینمت ولی دلم  آروم شد و با خیال راحت به بخش منتقل شدم خدایا شکرت بخاطر این نعمت بزرگ... ...
16 بهمن 1392

ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز

دختر قشنگم سلام از امروز می خوام خاطراتتو توی این وبلاگ ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدی بخونیشون و بفهمی که چقدر برای ما عزیز و دوست داشتنی بودی و هستی آرزوی من و بابات اینه که همیشه شاد و موفق باشی و هیچوقت خدا رو فراموش نکنی امیدوارم که همیشه خدا یار و نگهدارت باشه عزیزم  بی نهایت دوستت داریم گلم ...
16 بهمن 1392

وقتی مبینا گلی تو دل مامان بود

عزیزم وقتی تو دل مامان بودی نمیدونی چقدر خوشحال بودم از همون اول برای دیدنت لحظه شماری میکردم بابات شاهده که چه شوقی داشتم اونم مثل من خوشحال بود و شادی رو تو صورتش می دیدم اگه برات ضرر نداشت دوست داشتم هر روز برم سونوگرافی هر روز به شکمم خیره میشدم تا تکون خوردنات رو ببینم وقتی تکون میخوردی قند تو دلم آب میشد انگار لحظه ها دیر میگذشت و من هر روز برای دیدنت بی تاب تر میشدم انشاالله وقتی که خودت مادر شدی می فهمی چی میگم نفسم و بالاخره دوران بارداری با همه سختیها و شیرینی هاش گذشت... ...
16 بهمن 1392