وقتی مبینا گلی تو دل مامان بود
عزیزم وقتی تو دل مامان بودی نمیدونی چقدر خوشحال بودم![]()
از همون اول برای دیدنت لحظه شماری میکردم
بابات شاهده که چه شوقی داشتم![]()
اونم مثل من خوشحال بود و شادی رو تو صورتش می دیدم![]()
اگه برات ضرر نداشت دوست داشتم هر روز برم سونوگرافی
هر روز به شکمم خیره میشدم تا تکون خوردنات رو ببینم
وقتی تکون میخوردی قند تو دلم آب میشد
انگار لحظه ها دیر میگذشت و من هر روز برای دیدنت بی تاب تر میشدم
انشاالله وقتی که خودت مادر شدی می فهمی چی میگم نفسم![]()
و بالاخره دوران بارداری با همه سختیها و شیرینی هاش گذشت...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


وقتی مبینا گلی تو دل مامان بود
