مبینا خانوم به جمع ما اضافه شد
روز سوم از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ![]()
دست گلش درد نکنه خیلی زحمتش دادیم
تا نزدیک یک هفته بخیه هام خیلی درد داشت
ولی کم کم بهتر شدم و از شوق داشتن تو دردامو فراموش میکردم
25 روز خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونه خودمون
مامان بزرگ هم باهامون اومد و چهار روز پیشمون موند
اوایل کمی سخت بود ولی به مرور مراقبت از تو برام آسون شد![]()
به همدیگه عادت کردیم
بابایی هم خیلی کمکم میکرد
شیر دادن به تو خیلی برام لذت بخش بود
و دوست داشتم زودتر بزرگ بشی![]()
هر روز منتظر بودم برام بخندی ولی هنوز خیلی کوچیک بودی![]()
علی اکبر پسر خاله ات که چهار ماه از تو بزرگتره خیلی خوش خنده و شیرین شده بود![]()
همه دوست داشتن تو هم مثل اون بخندی
تا اینکه یک شب برام خندیدی و از شوق پر در اووردم
خواب از سرم پرید و می خواستم بخورمت
نمیدونی چقدر شیرین و قشنگ خندیدی
بالاخره یک ماهت تموم شد و فرداش عید نوروز بود.gif)
اولین عید با دختر قشنگمون مبینا خانوم.gif)



مبینا خانوم به جمع ما اضافه شد
