مبینا خانوم به جمع ما اضافه شد
روز سوم از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ دست گلش درد نکنه خیلی زحمتش دادیم تا نزدیک یک هفته بخیه هام خیلی درد داشت ولی کم کم بهتر شدم و از شوق داشتن تو دردامو فراموش میکردم 25 روز خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونه خودمون مامان بزرگ هم باهامون اومد و چهار روز پیشمون موند اوایل کمی سخت بود ولی به مرور مراقبت از تو برام آسون شد به همدیگه عادت کردیم بابایی هم خیلی کمکم میکرد شیر دادن به تو خیلی برام لذت بخش بود و دوست داشتم زودتر بزرگ بشی هر روز منتظر بودم برام بخندی ولی هنوز خیلی کوچیک بودی علی اکبر پسر خاله ات که چهار ماه از تو بزرگتره خیلی خوش خنده و شیرین شده بود همه دوست داشتن تو هم مثل ...
نویسنده :
معصومه مامان مبینا
22:23


