مبینا خانوممبینا خانوم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

مبینای خوشگل ما

واکسن چهار ماهگی

عزیزم دوم تیر ماه بردمت بهداشت برای واکسن چهار ماهگی از یک هفته قبلش همش تو فکر واکسنت بودم با اینکه می دونستم مثل دفعه قبل به خوبی و خوشی میگذره ولی نمی دونم چرا باز کمی دلهره داشتم و نگران بودم خلاصه رفتیم بهداشت و بعد از کمی معطلی خانمه قطره فلج اطفال بهت داد وقتی واکسنتو زد فقط کمی نق زدی وقتی هم آوردمت خونه می ترسیدم پاهاتو تکون بدی و دردت بگیره ولی بازم خدا رو شکر هیچ دردی نداشتی و راحت جنب و جوش می کردی انقدر خوشحال شدم انگار یه باری از رو شونه هام برداشته شد الان که این خاطره رو می نویسم یک هفته دیگه موقع واکسن شش ماهگیته انشاالله اونم به خوبی میگذره این واقعا برام تجربه شده که وقتی کاری رو به خدا واگذار...
16 بهمن 1392

دو ماهه شدن مبینا گلی

روزها میگذشت و تو بزرگ و بزرگتر می شدی هر روز کارهای جدیدتری یاد میگرفتی و دوست داشتنی تر می شدی کلی ازت فیلم و عکس می گرفتم انقدر عکس گرفتم که حافظه دوربینم پر شد از همون موقع که به دنیا اومدی خوشگل بودی و همه اینو میگفتن خودمم می دونستم که هر چه بزرگتر بشی خوشگلتر میشی بالاخره دو ماهت تموم شد و اول اردیبهشت 92 رفتیم بهداشت برای واکسن دو ماهگی خیلی نگران بودم که اذیت بشی و دردت بگیره آخه تحمل درد کشیدنتو ندارم نفسم وقتی رفتیم خواب بودی و خانمی که واکسن میزد به زور بیدارت کرد فکر کردم خیلی گریه میکنی ولی خدا رو شکر فقط یک جیغ کوچیک زدی و دوباره خوابیدی کمپرس سرد گذاشتم رو پاهات و قطره استامینوفن بهت دادم وقت...
16 بهمن 1392

عروسی رفتن دختر گلم

عزیزم وقتی سه ماه و نیمت بود رفتیم خونه خاله لیلا  عروسی دختر خاله نسترن بود و خیلی خوش گذشت یه لباس چین چینی خوشگل تنت کرده بودم....هر کی می دیدت می خواست قورتت بده انشاالله عروسی خودت جیگرم دختر خاله نسترن هم خیلی خوشگل شده بود سفره عقدشم خیلی قشنگ بود بردمت جایگاه عروس داماد نشوندمت و ازت عکس و فیلم گرفتیم وای که چقدر ناز  و خوردنی شده بودی نفسم سه چهار روز خونه خاله لیلا بودیم و بعدش اومدیم خونه مامان بزرگ اینم از اولین عروسی رفتن دختر گلم... ...
16 بهمن 1392

مبینا خانوم به جمع ما اضافه شد

روز سوم از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ دست گلش درد نکنه خیلی زحمتش دادیم تا نزدیک یک هفته بخیه هام خیلی درد داشت ولی کم کم بهتر شدم و از شوق داشتن تو دردامو فراموش میکردم 25 روز خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونه خودمون مامان بزرگ هم باهامون اومد و چهار روز پیشمون موند اوایل کمی سخت بود ولی به مرور مراقبت از تو برام آسون شد به همدیگه عادت کردیم بابایی هم خیلی کمکم میکرد شیر دادن به تو خیلی برام لذت بخش بود و دوست داشتم زودتر بزرگ بشی هر روز منتظر بودم برام بخندی ولی هنوز خیلی کوچیک بودی علی اکبر پسر خاله ات که چهار ماه از تو بزرگتره خیلی خوش خنده و شیرین شده بود همه دوست داشتن تو هم مثل ...
16 بهمن 1392

عیدت مبارک عزیز دلم

ساعت14 و 31 دقیقه و 56 ثانیه سال تحویل شد از شب قبل سفره هفت سین رو روی میز چیده بودم با همدیگه عکس یادگاری انداختیم برای همه دعا کردیم مخصوصا برای تو دختر گلم که همیشه سالم و تندرست باشی و خوشبختیتو از خدا خواستیم عیدت مبارک عزیز دلم...تو زندگی من و بابات هستی و خیلی دوستت داریم انشالله که صد ساله بشی و همیشه لبات خندون باشه   ...
16 بهمن 1392

خوش اومدی دختر خوشگلم

 بالاخره لحظه های انتظار به پایان رسید... تو روزهای آخر بهمن ماه 91 خدا بهترین عیدی رو بهم داد روز یکشنبه ساعت 1:35 ظهر به دنیا اومدی صدای قشنگت پیچید تو گوشم و غرق در لذت و شادی شدم سختی زایمان برام قابل تحمل شد ولی حیف که همون لحظه نذاشتن ببینمت بهم آمپول خواب آور زدن چشمام داشت بسته میشد ولی با خودم گفتم تانبینمت نمیخوابم وقتی رفتم تو اتاق ریکاوری به پرستار گفتم که تو رو بهم نشون بده گفت خانوم بچه ات دختره و خوشگل هم هست و یک لحظه تو رو نشونم داد خوب نتونستم ببینمت ولی دلم  آروم شد و با خیال راحت به بخش منتقل شدم خدایا شکرت بخاطر این نعمت بزرگ... ...
16 بهمن 1392

ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز

دختر قشنگم سلام از امروز می خوام خاطراتتو توی این وبلاگ ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدی بخونیشون و بفهمی که چقدر برای ما عزیز و دوست داشتنی بودی و هستی آرزوی من و بابات اینه که همیشه شاد و موفق باشی و هیچوقت خدا رو فراموش نکنی امیدوارم که همیشه خدا یار و نگهدارت باشه عزیزم  بی نهایت دوستت داریم گلم ...
16 بهمن 1392